تبلیغات
قلم و کاغذ

قلم و کاغذ
کتاب ، آهنگ ... 
قالب وبلاگ

سلام . امروز نشستم و ترجمه داستان رو نوشتم . ولی باز هم میگم : خوندن متن اصلی خیلی بهتره . پس آدرس خود متن اصلی هم میذارم :

http://www.amerlit.com/sstory/SSTORY%20Hemingway,%20Ernest%20A%20Very%20Short%20Story%20(1925)%20analysis%20by%204%20critics.pdf

نام داستان : یک داستان خیلی کوتاه

نویسنده : ارنست همینگوی

مترجم : حمیدرضا زمانیان

عنوان اصلی : A Very Short Story - Ernest Hamingway

سال : 1925 میلادی

یک روز داغ در پاجووا آن ها ، آن مرد را روی سقف بردند و او میتوانست از آن بالا تمام شهر را ببیند . پرندگانی در دودکش ها بودند . بعد از اینکه هوا تاریک شد ، نور افکن ها بیرون آمدند . بقیه پایین رفتند و با خود بطری هایشان را بردند . او و لوز میتوانستند صدایشان را از روی بالکن پایین بشنوند . لوز روی تخت نشسته بود . بدنش در آن شب گرم ، سرد و سرحال بود .

لوز سه روز بود که شیفت شب داشت . آنها خوشحال بودند که او را آنجا گذاشته بودند . وقتی داشتند آن مرد را جراحی میکردند لوز او را سرگرم میکرد ؛ با شوخی کردن درباره دوستان یا تنقیه . او زیر تاثیر داروی بیهوشی ، خودش را محکم نگه داشته بود تا موقع حرف زدن ، پرت و بلا نگوید . وقتی توانست از چوب زیر بغل استفاده کند ، دما سنج گذاشت تا لوز مجبور نشود از تخت بلند شود . آنجا فقط چند بیمار بود ، و همه آنها این را میدانستند ؛ همه آنها لوز را دوست داشتند . وقتی که داشت به اتاق بر میگشت ، به فکر لوز بود .

قبل از اینکه مرد به خط مقدم برگردد ، آنها با هم به کلیسا1 برگشتند و نماز خواندند . آنجا تاریک و ساکت بود ، و مردمانی دیگر در حال نماز خواندن بودند . آنها میخواستند ازدواج کنند ، ولی نه وقت کافی برای عقد داشتند و نه شناسنامه . مثل این بود که ازدواج کرده اند ولی دلشان میخواست بقیه هم در اینباره بدانند ، و رابطه شان را باقی نگه دارند ، پس خود را نمیباختند .

لوز به او نامه های بسیاری نوشت ولی تا بعد از صلح ، به دست او نرسیدند . پانزده تا نامه در یک بسته ، وقتی که در خط مقدم بود به او رسید و او آنها را بر اساس تاریخشان مرتب کرد و به یکباره خواند . همه آنها درباره بیمارستان بود ، و اینکه چقدر او را دوست دارد و زندگی بدون او برایش سخت است و چقدر وحشتناک بود وقتی شب ها دلتنگ اش میشد . بعد از صلح آنها موافق بودند که او به خانه بیاید تا کار پیدا کند ، پس باید ازدواج میکرد . لوز به خانه نیامد و میگفت که اول باید یک کار خوب پیدا کند بعد به نیویورک بیاید تا او را ببیند . مرد فهمیده بود که نه میتواند مشروب بخورد و نه میتواند دوستان یا هر کس دیگه ای را در آمریکا ببیند ؛ فقط در صورتی که یک کار پیدا کرده و ازدواج کند . در قطار پاجووا-میلان بر سر اینکه لوز نمیخواهد همان اول به خانه بیاید دعوایشان شد . در ایستگاه میلان ، وقتی که میخواستند خداحافظی کند ، همدیگر را بوسیدند ، ولی هنوز از یکدیگر عصبانی بودند . مرد از آن نوع خداحافظی حالش بهم خورد .

مرد با کشتی سوار کشتی جنووا شد تا به آمریکا برود . لوز به پوردنون برگشت تا بیمارستانی باز کند . آنجا تنها و غمگین بود . یک اردوگاه نظامی اردیتی هم بود . در شهر گل آلود و بارانی در فصل زمستان ، سرگرد اردوگاه ، عاشق لوز شد ، و لوز تا به آن موقع هیچ چیز در مورد ایتالیایی ها نمیدانست . و در نهایت ، یک نامه به آن مرد در آمریکا فرستاد و گفت که رابطه آنها فقط مانند عشق پسر و دختری بوده . او متاسف بود ، و میدانست که درک کردن این موضوع براش مشکل است . و روزی او را فرامش میکند و از او متشکر میشود ، و او منتظرِ ازدواج کاملا غیر منتظره اش در بهار است . او همیشه عاشقش بود ، ولی فهمیده بود که این فقط عشق دو پسر و دختر بوده . لوز امیدوار بود که شغل عالی ای داشته باشد ، و کاملا به او ایمان داشت . و میدانست که این بهترین راه حل است .

سرگرد در بهار با لوز ازدواج نکرد ، یا حتی هیچ وقت دیگه . لوز هیچ جوابی برای نامه ای که در اینباره به چیکاگو فرستاده بود ، دریافت نکرد . کمی بعد از آن ، مرد ، از یک دختری که در فروشگاه زنجیره ای کار میکرد ، سوزاک گرفت ، وقتی که داشت با یک تاکسی به لینکلن پارک میرفت .

1.      ( duomo : کلیسای بزرگ ایتالیایی )

 

کمک گرفته شده از وبلاگ "هنر متعالی" با لینک دقیق :

http://neoart.mihanblog.com/post/74

پی نوشت : بخاطر استفاده زیاد از ضمیرها ( he و she ) ، ترجمه کار سختی بود . مخصوصا اینکه ، مرد ، اسم مشخصی نداشت .




برچسب ها: کتاب، ترجمه،
[ پنجشنبه 18 شهریور 1395 ] [ 05:15 ب.ظ ] [ حمیدرضا زمانیان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


توجه توجه : هرگونه کپی برداری از مطالب وبلاگ بدون اجازه مدیر وبلاگ پیگرد قانونی دارد .
متولد 11 فروردین هشتادم (پرچم فروردینی ها بالاس)
کتابای مورد علاقه ام فانتزی و فلسفی و علمی تخیلی و کلاسیکه
اگه کتاب میخونم یه آهنگی هم گوش میدم
آهنگ فقط متال و ترنس
متال فقط رامشتاین و متالیکا
ترنس هم فقط آرمین ون بیورن
از ورزشها فقط والیبال و تنیس رو دوست دارم ، فوتبال خیلی کثیفه
از نوشیدنی های گرم (بجز چایی) فقط هات چاکلت با شیر دوست دارم نه چیز دیگه ای
به یه چیزی سخت معتقدم ؛ همه کارای ما انسان ها برای لذت بردن و لذت رسوندنه ، پس زندگیمو بر این اساس میچینم به شرطی که جلوی لذت کسیو نگیرم .

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :