تبلیغات
قلم و کاغذ

قلم و کاغذ
کتاب ، آهنگ ... 
قالب وبلاگ

هوشنگ مرادی کرمانی بودن یه افتخاره . اینکه با این همه مشکلات توی زندگی ، کم نیاری و چنین نویسنده ای بشی واقعا یه موهبته . موهبتی که خودت لیاقت داشتنشو ثابت کردی . این کتاب برای من یه چیز دیگه بود . خوب ، عالی ، فوق العاده ، معرکه ، شگفت انگیز ، خارق العاده و ... کلماتی نیستن که بشه در وصفش بکار برد . و واقعا حق این کتاب خیلی بیشتر بود .

شما هم غریبه نیستید ؛ هوشنگ ، هوشو ، بچه مردینه ، هوچنگ خان ، «پسرکاظم» ، بچه دهاتی و ... تمام لقب ها و اسم هایی هستند که ما در طی زندگی مون با اونا مواجه میشیم . ولی هنر این نیست که «پسرکاظم» بودن رو بپذیریم ؛ این هوشنگ مرادی کرمانی که کتابهاش نزدیک به 30 بار ترجمه شده ، زمانی بچه مردینه بود (کرمانی ها به پسر بچه ، بچه مردینه میگفتند و اعتقاد داشتند که بچه مردینه نحسه) ، زمانی میگفتند پیشونیت شوره ، زمانی هوچنگ خان بود ، زمانی بچه دهاتی بود و بدتر از اینها ، زمانی «پسر کاظم» بود ؛ به قول نویسنده ، «پسر کاظم» بودن سخت است . ولی الان "آقای هوشنگ مرادی کرمانی" است .و همین نویسنده محترم بعد از 60 سال زندگی ، در سال 1383 ، دست به قلم برده و خاطرات زندگی اش رو ، بی هیچ کم و کاستی ، با ما درمیون گذاشته و با افتخار میگه : خدایا من چقدر خوشبختم !

 

" از آغ بابا میپرسم :«بابا نصراالله این درخت گز رو کی کاشته؟» میگوید خودش سبز شده ، درخت جون سختی است که تو کویر خشک سبز میشه و سبز میمونه . این بزرگترین درخت گز کویره . مردم اینجا عقیده دارن که یک روز پیرمرد خوب و مهربونی اینجا ، زیر این درخت بوده ، یکهو غیب میشه . اینجا زیارتگاه میشه و اسمش میشه ، پیرغیب.» "

 

" هوشو ، یه وقت شب نری زیر درخت ، سایه اش سنگینه ، رو آدم بیوفته دیوونه میشه . هر کی شب رفته زیر سرو دیوونه شده ."

 

" شب ها از حیاط از چنار بزرگ خانه ی رخساره صدای «حق دوست» (جغد) می آمد . - گوش کن هوشو ، داره میگه :«حق ... و ... دوست» کسی بوده که با یتیم ها دوست میشده. ظاهرا از اونا سرپرستی میکرده ولی حقشونو میخورده . یتیم ها آه میکشیدن و فرشته ها نفرینش میکردن . خدا به صورت پرنده ای گند و بد شکل درش می آره ، که فقط شب ها می تونه بپره و اینجا و اونجا بره . روی درخت ها بنشینه . روی دیوارهای خرابه بنشینه و «حق حق» کنه . روزها چشمش رو میبنده که تو روشنایی چشمش به چشم یتیم ها نیفته . خدا اینجوری تنبیه اش کرده . کنار هر خونه ای که روی درخت بشینه ، اون خونه خراب میشه . آدماش می میرن یا آواره میشن . "

 

این کتاب ، در عین حال که شرح حال زندگی او در روستا بود عقاید و خرافاتی هم که اون زمان بوده نشون میداد . نشون میده که پدر مادر ها و همینطور پدر و مادر بزرگ ها ، برای اینکه چیزی رو به بچه شون یاد بدن ، حتی از خرافاتی استفاده میکردند که خودشون هم باور میکردن . ولی این خرافات پابرجا نمیمونه ، همانطور که وقتی به کسی بگی قبلا به جغد میگفتند حق دوست ، خنده اش میگیره . و این بخاطر شیطنت های نسل بعده ، که عیب و ایراد های بد و خوب نسل قبل رو خیلی کمتر میکنه . اینجوری ، نسل به نسل هم خرافات کم میشه ، هم خوبی ها .

 

" بعد از ما نوبت به کلاغ ها می رسد که گردوهای قایم شده ی پشت برگ ها و سر درخت ها را ، که گردو تکان ندیده ، بکنند و ببرند تو دامنه ی کوها ها پنهان کنند تا زمستان بخورند . رد کلاغ ها را تو آسمان میگیریم . می رویم و میبینیم کجا آنها را چال می کنند . گردو ها را از زیر خاك در می آوریم . گاهی کلاغ ها سرمان شیره می مالند . جایی را میکنند و گردو را جای دیگر چال میکنند . وقتی جای خاك تازه کنده را پیدا می کنیم و می بینیم گردویی نیست . کلاغ که روی شاخه یا سر سنگی نشسته قار قار به ما میخندد و مسخره مان میکند . عالمی داریم با این گردوها و کلاغ ها . "

 

عاشق این لحن هوشنگ مرادی ام ؛ خنده ها ، گریه ها ، ترس ها ، استرس ها ، پشیمانی ها ، غرور و ... تمام احساساتی هستند که این کتاب به ما منتقل میکنه . قسمت هایی مثل این قسمت وجود دارند که از خنده روده بر میشی ، و قسمت هایی هم هستند که واقعا دوست داری گریه کنی یا یه چیزی رو خرد کنی . قدرت این نویسنده باعث شده تا همه اینها را با خود نویسنده حس کنی و با او به گشت و گذار در سیرچ بپردازی (محل تولد نویسنده) و تمام اقوام هوشو رو از نزدیک ببینی .

 

" صفحه ی سفید کاغذ بهترین کسی بود که حرف هایم را گوش می کرد ، گوش میکرد و گوش میکند . صفحه ی سفید کاغذ مسخره ام نمیکن . چیزهایی که می گویم تو دلش نگه میدارد . چیزی را به رخم نمیکشد . آزارم نمیدهد . دلسوزی بیجا نمیکند . خجالتم نمیدهد . نیش نمیزند . پدر ، مادر ، خواهر و برادر و همه ی کسم است . مرا به گذشته میبرد ، به آینده میبرد ، به خیال هام میبرد . به رنج ها و شادی هایم . بغض میکند ، لبخند میزند . قاه قاه میخندد . همه جا میبرد . دوستش دارم ، از چشم هام بیشتر . مینشیند جلویم ، میگوید بنویس "

 

این توصیفات نویسنده از حقایق ساده زندگی ، این درجه از لطافت و زیبا نویسی ، و این قدرت نویسنده در باز پروراندن زیبایی های معمولی ، چیزیه که به من ثابت کرده از هیچ کتاب هوشنگ مرادی نگذرم . همه اینها به اضافه چیزهای دیگه که خیلی یادم نمیاد ، باعث شده که من با همه کتابایی که از مرادی خوندم زندگی کنم و از هیچکدومشون بدم نیاد . خیلی خوشحالم که همچنین نویسنده ای داریم .

نمره من : ده از پنج




برچسب ها: کتاب،
[ جمعه 5 شهریور 1395 ] [ 05:48 ب.ظ ] [ حمیدرضا زمانیان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


توجه توجه : هرگونه کپی برداری از مطالب وبلاگ بدون اجازه مدیر وبلاگ پیگرد قانونی دارد .
متولد 11 فروردین هشتادم (پرچم فروردینی ها بالاس)
کتابای مورد علاقه ام فانتزی و فلسفی و علمی تخیلی و کلاسیکه
اگه کتاب میخونم یه آهنگی هم گوش میدم
آهنگ فقط متال و ترنس
متال فقط رامشتاین و متالیکا
ترنس هم فقط آرمین ون بیورن
از ورزشها فقط والیبال و تنیس رو دوست دارم ، فوتبال خیلی کثیفه
از نوشیدنی های گرم (بجز چایی) فقط هات چاکلت با شیر دوست دارم نه چیز دیگه ای
به یه چیزی سخت معتقدم ؛ همه کارای ما انسان ها برای لذت بردن و لذت رسوندنه ، پس زندگیمو بر این اساس میچینم به شرطی که جلوی لذت کسیو نگیرم .

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :