تبلیغات
قلم و کاغذ

قلم و کاغذ
کتاب ، آهنگ ... 
قالب وبلاگ
شاد باش!

سلام . الان آخرین جملات داستانم رو هم تموم کردم . یه داستان کوتاهه :

نام داستان : شاد باش!

یک صبح زیبای تابستانی ، روز را به او تقدیم کرد . خواب آلود و خسته ، مانند تمام کسانی که خسته از خواب بیدار شده بودند ، بیدار شد . پتو را به کناری کشید و نشست . نشستن بعد از خواب به او کمک میکرد تا فکرهایش را نظر دهد یا خوابی را که دیده بود به یاد بیاورد . بعد از گذشت یک دقیقه ، با بدنی سرد و کوفته از اتاقش بیرون رفت . دست و صورتش را شست و به آشپزخانه رفت . از در یخچال ، مقداری شیر و چند خرما برداشت . عادت نداشت دیر صبحانه بخورد ولی اشتهای زیادی هم نداشت . همانجا روی صندلی ، آخرین خرمایش هم با شیر خورد و به پذیرایی رفت تا مادر و پدرش را ببیند . ولی آنها آنجا نبودند ، در خانه هم نبودند. آنها مرده بودند . ولی او با به یاد آوردن این حقیقت ، دیگر مانند گذشته ناراحت نمیشد ؛ زمان زیادی از آن گذشته بود .

او با عمویش زندگی میکرد . عمویی که مدت زیادی از او دور بود ؛ و الان هم بیرون بود . از خانه بیرون رفت و زنگ خانه دوستش را که در نزدیکی او زندگی میکرد زد . احمد لباس پوشیده و آماده دم در آمد .

پیمان گفت : امروز هم همانکار؟ همانجا؟

-         آره . حوصله کار دیگه ای رو ندارم .

-         بریم . کتاب رو هم آوردی ؟

احمد کتاب را نشانش داد و با هم راه افتادند . مانند همیشه روی نیمکت یکی مانده به آخرِ پارک می نشستند . در پارک، افراد زیادی بودند . معمولا صبح ها بیشتر آنجا می آمدند . بوی گل ها آنها را تحریک میکرد تا اولین نفری باشند که آن را استشمام میکنند .

از کنارشان زن ها و مردها ، دختران و پسران زیادی جفت به جفت میگذشتند ، ولی آنها تمایلی به آنجور دوستی ها نداشتند . شرایط احساساتشان را دزدیده بود .

کتاب خواندن تنها چیزی بود که هیچ چیز و هیچ کس نمیتوانست از آنها بگیرد . کسی که با واژه کتابخواندن آشنا شود و عاشق کتابی شود ، همیشه در حال کتاب خواندن است . و این برایشان زیباترین لذت دنیاست .

***

نسترن و لاله ، همچون دوگل زیبا ، در خانواده ای پولدار به دنیا آمدند . ولی علایقشان متفاوت بود . اهل جواهرات و آرایش نبودند . البته زیبایی چهره شان ، جالی خالی آنها را پر میکرد . علاقه به کتاب یکی دیگر از چیزهایی بود که آنها را شبیه به هم و متمایز از خانواده می ساخت . شب ها با هم در رخت خواب به خواندن کتابی مشغول میشدند ، ولی این دیرخوابیدن ها به بدنشان آسیب زیادی وارد میکرد .

***

یک صبح زیبای تابستانی بود . با هم بیدار شدند . با هم صبحانه خوردند و با هم به پارک نزدیک خانه شان رفتند . همیشه از آخر پارک وارد میشدند و اولین صندلی را برای نشستن و خواندن کتابی انتخاب میکردند .

و باز هم مثل همیشه ، آن دو پسر آنجا بودند .

***

پیمان ، سقلمه ای به احمد زد و به او فهماندن که آن دو باز هم آمده اند . احمد رویش را از کتاب بلند نکرد . محو داستان شده بود و فقط فهمید که آن دو باز هم آنجا آمده اند .

***

هیچکدام از طرفین علاقه ای به دوستی با یکدیگر نداشتند . چشم دیگران ... چشم دیگران - که مثل همیشه فضول بود - منتظر اولین رابطه شان بود تا زندگی را برایشان زهرمار کند . هر از گاهی ، نگاهی به هم می انداختند تا مطمئن شوند که هنوز هم کتابخوان هایی هستند . همین نگاه ها ، انگیزه زندگی را به آنها میداد .

***

پیمان کودکی یتیم بود . از وقتی او را در یتیم خانه ای گذاشتند ، خاطراتش شروع شد . قبل از آن را اصلا یادش نیست . در یتیم خانه دوست های چندانی نداشت . اندکی از وقتش را با آنها میگذراند . ما بقی اش را به فکر کردن یا خواندن هزارباره ی کتاب هاکلبری فین میگذراند . هاکلبری فین برایش یک دوست با وفا شده بود . روزها به او فکر میکرد و با او تراژدی میساخت . پیمان و هاکلبری فین ، دو کودک تنها ، با خاطراتی غم انگیز . هه ، چه مسخره .

در ده سالگی اش ، پسرکی را به یتیم خانه آوردند . اسمش احمد بود . کسی که بعدها بهترین دوستش شد .

***

احمد هم ، همچون پیمان زندگی سخت و کسالت باری داشت . تا پنج سالگی اش در هاله ای از ابهام است ولی یادش می آید که اون هم کارتن خواب بود . دوستان کارتن خوابی هم داشت . آنها با هم کار میکردند و پول بخور نمیری برای خود جور میکردند . ولی آن پول برایشان کم بود . احمد هم دلش نمیخواست که زندگی اش آنگونه باشد و زندگی در یتیم خانه را بهتر میدانست . پس خودش را به یتیم خانه معرفی کرد .

روز اولی که وارد شد چشمش به پسری افتاد . پسری با چهره معمولی ولی دلی پاک و با وفا . یکی از توانایی های احمد اینست که میتواند بدون اینکه کسی را بشناسد . اخلاقیات او را تشخیص میدهد . به همین خاطر بود که پیش او رفت تا صحبتی را شروع کند .

-         سلام .

-         سلام .

-         من احمد هستم . تازه به اینجا آمده ام و تو را از دور دیده ام . پسرخوبی هستی . اسمت چیست ؟

-         من پیمان هستم . خوشحالم که از من خوشت آمده .بیا با هم گشتی بزنیم و اینجا را به تو نشان دهم .

با هم به راه افتادند . کل یتیم خانه را گشتند و با هم حرف های زیادی زدند . زندگی شان را برای هم شرح دادند و رازهایی را به هم گفتند . اولین دیدارشان به خوبی انجام شد و همین باعث شد که تا الان دوست صمیمی هم باشند .

***

صبح یک روز زیبای پاییزی بود . خانم و آقای زارعی به یتیم خانه آمدند . خانم سمیعی ، مدیر و منشی یتیم خانه از آنها دعوت کرد که بشینند و چایی برایشان آورد . خانم زارعی شروع به صحبت کرد : از چند وقت پیش که من و همسرم فهمیدیم نمیتوانیم بچه دار شویم ، به فکر گرفتن بچه ای افتادیم . زندگی مان بدون بچه سرد و خشک است . بهمین خاطر ما ...

خانم سمیعی حرفش را قطع کرد : حتما ، میتوانید با همه بچه ها صحبت کنید و بچه ای را که دوست دارید ، انتخاب کنید .

همینطور هم شد و آنها با همه بچه ها صحبت کردند و احمد را بهتر از همه دانستند . ولی احمد راضی به رفتن نمیشد . نمی توانست از دوستش جدا شود : من بدون پیمان جایی نمیروم . حداقل باید کسی پیمان را هم به فرزندی قبول کند .

خانم سمیعی و همینطور خانم و آقای زارعی از این حرف احمد ناراحت شدند . احمد هم ناراحت بود که نمی- تواند از پیمان جدا شود و اگر جدا میشد قطعا فکر اینکه او در خانه ای راحت نشسته و پیمان در یتیم خانه ، زجرش میداد .

ولی شانس یارشان بود ؛ چون یک هفته بعد ، فردی با فامیلی دانیال زاده وارد یتیم خانه شد و درخواست کرد تا پیمان را بیاورند . پیمان وارد اتاق شد و با دیدن چهره عمویش اشک از چشمانش جاری شد . خیلی وقت بود که او را ندیده بود . از وقتی که به روسیه مهاجرت کرده بود .

و همان دیدار با عمویش باعث شد تا هم او به خانه عمویش برود هم احمد به خانه آقای زارعی . ولی پیمان و احمد هیچ روزی را بدون هم سپری نمیکردند . هر روز با هم تا پارک را قدم میزدند و روی صندلی یکی مانده به آخر می نشستند و با هم کتاب میخواندند . بعضی مواقع هم با یکدیگر مشغول به صحبت میشدند ؛ درباره زندگی ، یا درباره کتابی که خوانده بودند .

یکبار ، در غروب زمستان ، دو دختر همسنشان وارد پارک شدند . روی نیمکت آخر نشستند و بعد از کمی حرف شروع به کتاب خواند کردند . هر از گاهی ، سر از کتاب برمیداشتند و با هم مشغول صحبت میشدند . بعد از گذشت چند روز ، کم کم توجه دو طرف به یکدیگر جلب شد . کمی به هم نگاه میکردند ولی ذوقی در چشمانشان معلوم نبود . از خود می پرسیدند مگر طرفشان آدم نیست . چرا اینقدر اصرار به دوری از هم دارند . تنها دردشان چشم دیگران بود . زندگیِ اینقدر کسالت بار ، دیگر چه ارزشی داشت ؟ معنای دنیا را از بین برده بودند و توصیه میکردند شاد باش . خسته و کوفته (ذهنشان از این فکرها خسته بود) به راه می افتادند و هر کدام راه خود را می گرفتند .

هر داستانی معمولا پایانی زیبا و حداقل قابل قبول دارد ولی این داستان واقعیت است . در واقعیت هم دردهایی وجود دارد ؛ مثل مرگ . مرگ ، موجودی بی احساس است که فقط کارش تاس انداختن است . هرکسی که تاس ، نشانش کند را با خود می برد . مرگ دقیقا مثل همین جمله به طور ...

حمیدرضا زمانیان 12/5/1395




برچسب ها: کارگاه داستان نویسی،
[ پنجشنبه 14 مرداد 1395 ] [ 10:48 ق.ظ ] [ حمیدرضا زمانیان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


توجه توجه : هرگونه کپی برداری از مطالب وبلاگ بدون اجازه مدیر وبلاگ پیگرد قانونی دارد .
متولد 11 فروردین هشتادم (پرچم فروردینی ها بالاس)
کتابای مورد علاقه ام فانتزی و فلسفی و علمی تخیلی و کلاسیکه
اگه کتاب میخونم یه آهنگی هم گوش میدم
آهنگ فقط متال و ترنس
متال فقط رامشتاین و متالیکا
ترنس هم فقط آرمین ون بیورن
از ورزشها فقط والیبال و تنیس رو دوست دارم ، فوتبال خیلی کثیفه
از نوشیدنی های گرم (بجز چایی) فقط هات چاکلت با شیر دوست دارم نه چیز دیگه ای
به یه چیزی سخت معتقدم ؛ همه کارای ما انسان ها برای لذت بردن و لذت رسوندنه ، پس زندگیمو بر این اساس میچینم به شرطی که جلوی لذت کسیو نگیرم .

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :