تبلیغات
قلم و کاغذ

قلم و کاغذ
کتاب ، آهنگ ... 
قالب وبلاگ

بهترین صد صفحه کل عالم بود. اینقدر اثر بزرگیه که نمیدونم ازش تعریف کنم یا نه. میترسم از ابهتش کم کنه. استعاره خالص. پیشگویی کامل. و دیگر هیچ ...

پی نوشت : ترجمه آقای امیر امیرشاهی فوق العاده بود. واقعا توصیه میکنم این ترجمه رو بخرید




برچسب ها: کتاب،
[ چهارشنبه 6 تیر 1397 ] [ 01:18 ب.ظ ] [ حمیدرضا زمانیان ]

https://naz.ir/image/cache/catalog/uploads/Pakhshasar/9789646494190-500x500.jpg
کتاب جالبی بود و ازونجا که بسیار کوتاهه نمیتونم توضیح خوبی بدم چون قطعا داستان لو میره. فقط میگم که موضوع کتاب بیماری و خدا و زندگی بود. و البته برای من نوجوون سوالی رو حل نکرد فقط یجورایی در مدح معنویات بود و ... هر نکته مثبتی هم نداشته باشه نشون دهنده توانایی نویسنده است
پ.ن: تو این دو هفته بعد از امتحانات خرداد، قبل از سال چهارم، که تعطیلم، اصلا سرشار از خودسازی شدم. سه تا کتاب تموم کردم و اگه بشه یکی دیگه هم تا آخرش تموم میکنم :/


برچسب ها: کتاب،
[ دوشنبه 4 تیر 1397 ] [ 07:11 ب.ظ ] [ حمیدرضا زمانیان ]
book

"Turtles All the Way Down" by "John Green"

ALERT: If you really want to read this book, don't read this!

What can I tell about it. What can I tell about him? John Green is the only person I've known that knows teenagers more than themselves or even their parents. I'll have so much fun with him if I see him :) So this book was much greater than what I thought; full of quotes and concepts. And the thing about his books is that the quotes are not different from the story; or it's not like they want to describe the moment. They're actually the story. You find out John Green's thoughts in those quotes.

The story is about a girl who has such mental problems (better to say questions). She also has infection in her finger and she really hates to get C.diff. C.diff as it describes, is a bad infection that can kill the sick in less than a week. It comes from relations and also antibiotics. I don't want to spoil the story but have to say something. Aza (the main character), because of his infection has more possibility get C.diff than other people. It made her so weird in relationships and thoughts. The thing about her that made me have identification with her is that she thinks that she can't actually control her thoughts. This part of book describes it well:

"Maybe you don't choose what's in the picture, but you decide on the frame."

The picture is your thoughts and the frame is the controlling. Aza had some other things that made me have identification with her but I don't want to spoil :D

And the end of book was absolutely amazing. If the end of world must but written by an human, JOHN GREEN MUST BE THE ONE.

 

I rate this book 5/5. It can't be as good as TFIOS for me. But can be for anyone. Thank you John Green!




برچسب ها: کتاب،
[ دوشنبه 4 تیر 1397 ] [ 12:39 ب.ظ ] [ حمیدرضا زمانیان ]

شاید بشه گفت بهترین کتاب این اواخر و کلا توی ژانر وحشت باشه که خوندم. اول از همه یه نکته ای رو بگم: من وحشت رو ژانری با گنجایش بالا در مفاهیم میدونم. چون انسان ها به واسطه سرکشی شون، خیلی سخت واقعیت ها رو میپذیرن و بهونه زیاد میارن. ولی ژانری مثل ژانر وحشت، حد اقل با اون ترس کاذبی که بوجود میاره، مجبورمون میکنه واقعیات رو بپذیریم . آره، ژانر وحشت از بهترین ژانر ها برای تلقین واقعیته. و بالاعکس اگه کسی بخواد چیزی رو به خواننده بفهمونه که اشتباهه و خواننده متوجه بشه، ترکش میکنه. بخاطر همینه که تو ژانر وحشت حد واسطی بین خوب و بد نمیدونم؛ یا خوبه یا بد. و این کتاب، علاوه بر صحنه سازی ها و ذکر جزئیات بسیار فوق العاده ای که داشت، خیلی از کلیشه ها رو زیر سوال برد، خیلی سوال ها برای خواننده بوجود آورد، و خیلی از کارهای زشت ما رو صراحتا بیان کرد. نویسنده این کتاب یه نویسنده عادی، یا صرفا وحشت نویس(مثل آر.ال.استاین) نبود. این نویسنده، در زمینه فلسفه و منطق و روانشناسی هم قطعا پیش زمینه و اطلاعات خوبی داشته. شما این دو جلدی که تا الان از هیولا شناس اومده رو بخونید متوجه میشید که هدف اصلی نویسنده ترسوندن شما نبوده. این رو به راحتی میشه از افکار ویل فهمید. در حالی که تو اکثر کتابای ترسناک و مخصوصا کتاب های آر.ال.استاین، صرفا ترس رو خواستن بر خواننده مغلوب کنن. از همون ابتدا ترس و اظطراب داریم تا آخر. حالا شاید اون بین یه اشاره ای هم به یه مفهوم بشه.

ما کتاب میخونیم که به فکر فرو بریم. کتاب ابزار جسم ما نیست. ترس یک حالت جسمی حساب میشه و تمام اون فعل و انفعالاتی که هنگام ما اتفاق میوفته تو مغز و جسممونه. اگه میخوایم خودمون رو بترسونیم(حالا به هر دلیلی-چون یه سریا هستن که این نیاز، نیاز به ترسو حس میکنن)، بهترین راهش فیلمه. واقعا فیلم هایی که جدیدا اومده ترسناک تر از هر کتابی ان.

سخن آخر اینکه، ای کسانی که هی وحشت یا حتی فانتزی میخونید، لااقل اینم بخونید!




برچسب ها: کتاب،
[ پنجشنبه 24 خرداد 1397 ] [ 12:25 ق.ظ ] [ حمیدرضا زمانیان ]

کتاب واقعا مفید و پرباری بود . از لحاظ ادبی هم همینطور . یه سری سوالات داشتم که جواب داده شد ولی هنوزم سوالات دیگه ای دارم . ولی به هرحال نکاتی رو در این کتاب خوندم که به نوعی ، سوالات آینده ام رو جواب داد . در کل کتابیه که به همه معرفی میکنم بخونن . خودم هم میخوام هرچه بیشتر از این متفکر بزرگ بخونم . البته به هر آدمی نقدی هم وارده و به ایشون هم وارد هست ، ولی خوندن آثارشون رو بر خودم واجب میدونم و خودم رو فعلا در اون حدی نمیدونم که بخوام نقد کنم . فقط یه نکته ای رو که همیشه سعی میکنم به خودم در مواجهه با سوالات و مشکلات عقیدتی، گوشزد کنم اینه که، قطعا سوالاتی که برای من بوجود اومدن برای خیلی از انسان های قبل از من هم بوجود اومده و درباره این مسائل و مصائب ، فکر شده ؛ پس وظیفه خودم میدونم الان به جای اینکه سریع نتیجه گیری کنم و یک سمت و سو رو انتخاب کنم ، در یه حالت تعلیقی بمونم و فقط به اخلاق پایبند باشم تا فرصت کنم هر مطلبی که در این باره هست رو بخونم . این کاملا غروره که فکر کنی برای طرز تفکر تو ، طرز تفکر مخالفی وجود نداره . یا اگه وجود داره ، اشتباهه .




برچسب ها: کتاب،
[ جمعه 14 اردیبهشت 1397 ] [ 10:37 ب.ظ ] [ حمیدرضا زمانیان ]

میخواستم یه ریویوی کامل بنویسم . ولی اینم خواستنم با این وقفه طولانی ای که درس در خوندن این کتاب انداخت ، متاسفانه نمیتونم . نوشتن ریویوی کامل نیازمند به یاد داشتن جزئیاته . ولی کلیات رو میدونم و مینویسم .

اسپویییل اسپوییییل این اسپویل از هر اسپویلی اسپویل تره . لو میره نخونید (نگا کنید چند بار اخطار دادم سر پل سراط یقه امو نگیرید ، که گفتم)(نظرات هم اسپویل دارن)

آقا یه چیز تقریبا واضحی این بود که دقیقا دو شخصیت زن(دختر) از مبارزا مُردن . آخه یه ذره زن ستیزانه نیست ؟ بابا لااقل یه زن یه مَرد . بعد جالبه دوتاشونم معشوق داشتن و از بین این عشاق باید دختره بمیره . یچیزی هم بگم البته . اینکه یه شخصیت اصلی بمیره خودش میتونست نقطه عطف داستان باشه که طرفو هشتبلکو کنه . دیگه نیازی به این همه خشونت نبود . و هر چند مرگ هر دوشون دردآور بود ولی مال آمایا بدتر بود چون نمیتونست از خودش دفاع کنه . در کل یه سری اتفاقات مهیج یهویی افتاد . و اینجوری همه خبر ها رو با هم دادن نمیتونه باعث شه همه شون تو ذهن طرف بمونه و بعدا با به یاد آوردنشون لذت ببره (اصلا اصل داستان خوب اینه که بعد از خوندنش هم یادت باشه و لذت ببری) خلاصه کلام اینکه : موضوع خیلی خوبی داره ؛ توصیف شخصیت ها فوق العاده است ؛ گفتار هم عالیه ؛ و فقط مشکلی که من احساس کردم طرح داستانه . (البته همونطور که گفتم اون وقفه ای که درس انداخت توی خوندنش و فاصله ای که بین چاپ هر جلد میفته باعث میشه که نتونم درست تصمیم گیری کنم و ترجیح دادم بالاترین نمره ای که میتونم رو بدم :چهار از پنج)




برچسب ها: کتاب،
[ یکشنبه 5 فروردین 1397 ] [ 03:29 ب.ظ ] [ حمیدرضا زمانیان ]

http://www.iranpdf.com/wp-content/uploads/2016/02/The-Little-Black-Fish.jpg
قلم بی باک صمد بهرنگی را همیشه دوست داشتم . ترسی از بیان کردن واقعیت هایی که بسیاری را دشمن خودش بکند ، ندارد (و البته همانطور که زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد ، صمد بهرنگی را هم 9 شهریور 1347 خفه کردند) . شاید همان ابتدای داستان از طرز بیان داستان (که از زبان ماهی هاست) خنده تان بگیرد . ولی ممکن است در بعضی صحنه های داستان حتی موی دستانتان از صراحت بیان و شجاعت بهرنگی موی تنتان سیخ شود . این داستان شجاعت ماهی سیاه کوچولویی را میبنیم که خودش را به آب و آتش میزند تا واقعیت را ببیند و به بقیه اثبات کند دنیایشان چیز دیگری اس و واقعیت چیز دیگری . و در این راه با مشکلات زیادی رو به رو میشود . ولی بی باکی و طاقت این ماهی ، او را تا انتها همراهی میکند .

+ بیشترین شباهت این کتاب ، با جاناتان مرغ دریایی بود . کتابی بسیار بسیار فوق العاده . هرچند این کتاب هم تا حد بسیار زیادی به همان خوبی بود .

از این قسمت به بعد :

****خطر لو رفتن داستان **** لطفا اگر این داستان کوتاه بیست صفحه ای را نخوانده اید ادامه ندهید****

در ابتدای داستان راوی ای را میبینیم که ماهی پیری است و تعریف میکند : ماهی سیاه کوچولویی است که مدتی در فکر است . و بعد این مسئله را با مادرش در میان میگذارد که میخواد برود و آخر جویبار را ببیند . همه ماهی ها با او مخالفت میکنند و میگویند دنیا ، همان قسمتی است که خودشان زندگی میکنند . دیگران حاضر نیستند قبول کنند که دنیایی بهتر و فراتر از آنها وجود دارد . مادر و همسایه اش سعی میکنند که این تفکرات او را به پای دوستی که داشت ، حلزون پیچ پیچه بگذارند که همین افکار را داشت- ولی ماهی کوچولو با یاد آوری اینکه آنها دوستش ، حلزون را کشتند ، به حرف خودش اصرار میورزد . در آخر ماهی موفق می شود که با کمک دوستانِ به قول خودشان «بیدار شده از خواب خرگوشی» فرار کند . او از ناحیه خودشان فراتر میرود و توی یک برکه می افتد . با کفچه هایی آشنا میشود که ادعای با اصل و نصبی میکنند . وارد جزئیات نشوم ، با مادرشان قورباغه- هم صحبت میکند و این دیالوگ را میبینیم :

"من دیگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنیا همین برکه است . بهتر است بروی دنبال کارت و بچه های مرا از راه به دَر نبری .

ماهی کوچولو گفت : صدتا از این عمرها هم که بکنی ، باز هم یک قورباغه ی نادان و درمانده بیشتر نیستی ."

این دیالوگ مرا بیشتر به عمق شجاعت زبان و قلم صمد بهرنگی فرو میرود . نویسندگان همان چیزی را میگویند که مینویسند .

به خرچنگی بر میخورد . خرچنگ با حیله ای حرفه ای سعی در کشتن او میکند .

"من با قورباغه ها لَجَم و برای همین شکارشان میکنم . میدانی ، اینها خیال میکنند تنها موجود دنیا هستند ، و خوشبخت هم هستند ،  و من میخواهم بهشان بفهمانم که دنیا واقعا دست کیست .پس تو دیگر نترس جانم ، بیا جلو ، بیا"

در نهایت پسرکی از راه میرسد و خرچنگ را شکار میکند . ماهی کوچولو با مارمولکی رو به رو میشود و وقتی متوجه فهیم بودن او میشود ، سوالاتی ازش میپرسد . مارمولک به او اخطاری درباره مرغ سقائی (پلیکان) میدهد که همان نزدیکی است و به او خنجری از جنس تیغ میدهد . ماهی کوچولو میرود و به ماهی ریزه هایی میرسد . به آنها میگوید که میخواهد آخر جویبار را ببیند و به اخطارشان که مرغ سقایی سر راه است توجه نمیکند . در آخر دست تنها میرود . شب میشود و ماهی سیاه کوچولو فرصت میکند کاری که هیچوقت مادرش نگذاشت انجام دهد را انجام دهد : با ماه صحبت میکند . و ماه به او میگوید دنیا بسیار بزرگ است و او نمیتواند همه اش را بگردد ولی ماهی کوچولو میگوید تا هرجایش را که بشود میگردد .

صبح با بیدار شدندش ماهی ریزه ها را میبیند که میخواهند همراهی اش کنند ولی هنوز ترسشان نریخته . در اینجا نقل قول مشهوری را داریم که متاسفانه توسط عده ای کمی تحریف شده :

"شما زیادی فکر میکنید . همه اش که نباید فکر کرد . راه که بفتیم ، ترسمان میریزد ."

همان اول راه گیر مرغ سقا میفتند . ماهی ریزه ها از ترس جانشان (در حالی که خبر ندارند ماهی کوچولو خنجری دارد) به چاپلوسی و کاسه لیسی مرغ سقا می افتند که ولشان کند . ولی ماهی سیاه به آنها اصرار میکند که اشتباه میکنند و مرغ سقا رهایشان نمیکند . در آخر خود مرغ سقا میگوید ، اگر میخواهند که رهایشان کند ، باید ماهی کوچولو را خفه کنند (چه طنز تلخی که خود صمد بهرنگی را هم ماهی ریزه های ساواک خفه کردند.) ماهی ریزه ها میخواهند حمله کنند که ماهی کوچولو بهشان اخطار میدهد که یا این نقشه ای که میگوید را انجام دهند یا اگر حمله کنند او آنها را با خنجر میکشد . نقشه اینست که تظاهر کنند که ماهی کوچولو را خفه کردند و ماهی کوچولو خودش را به ته کیسه مرغ سقا رها کنند و اگر نجات پیدا کردند که ماهی کوچولو هم فرار خواهد کرد . اگر نه که میمیرند . قبول میکنند . ولی بلافاصله بعد اینکار و خبر دادنش به مرغ سقا ، مرغ سقا به قول خودش به عنوان پاداش میخوردشان . ماهی کوچولو هم کیسه را پاره و فرار میکند . ماهی ، ناگهان به دریا میرسد . در همان ابتدای راه با اره ماهی رو به رو میشود و نجات پیدا میکند . بعد به دسته ماهی هایی بر میخورد که خبرشان را شنیده و آن ماهی ها همان هایی هستند که از دست ماهی گیر فرار کرده و تور ماهیگیری اش را با هم به اعماق میبرند . ماهی آنجا به آنها نمی پیوندد . آنها به او اخطار میدهند که مرغ ماهی خواری ماهی های لب دریا را شکار میکند . او بدون ترس لب دریا میرود و همزمان که درباره مرگ خود ، با خود ، حرف میزند میگوید :

"مهم اینست که زندگی من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد ."

آری خلاصه داستان اینکه ماهی خوار همان موقع او را میگیرد و بعد از یکبار گول خوردن و دهن باز کردن و دوباره ماهی را گرفتن و اینبار قورت دادن ، ماهی در شکم مرغ ماهی خوار با ماهی بسیار ریزی آشنا میشود که گریه میکند . کمکش میکند که از دهنش بیرون بپرد و خود میماند که آن موجود را که جدیدا بسیار حریص شده بکشد . در آخر داستان میبنیم که ماهی موفق به کشتن او میشود ولی خودش هم میمیرد .

راوی (ماهی پیر) اینجا داستان را تمام میکند . و شب به خیر میگوید . ولی از بین 11999 ماهی حاضر ، یک ماهی خوابش نمیبرد و هم اش در فکر دریاست ...




برچسب ها: کتاب، صمد_بهرنگی،
[ دوشنبه 21 اسفند 1396 ] [ 07:08 ب.ظ ] [ حمیدرضا زمانیان ]
لوگو
خب بنده لوگوین (دو لوگو!) طراحی نمودم که ترجیحا اینجا هم میگذارم :
شاخص (لوگوی یک گروه رپ) :

جایی برای من (لوگوی یک کانال تلگرامی) :

بنده حمیدرضا زمانیان 16 ساله هستم و لوگو هم خواستید براتون میزنم .

پی نوشت : نمیدونم گفتم یا نه ولی یکی دو ساله تو کار نقاشی های مدل گرافیتی هم هستم . و حدودا از شهریور تا حال توجهم به خوشنویسی انگلیسی (کاپرپلیت و گوتیک) جلب شده که یکی دو تا کار دیگه در همین زمینه انجام بدم یه پست مفصل میذارم . کلا من عاشق هنرم . و جالبه بدونید رشته ام هم ریاضیه . خب ریاضی رو انتخاب کردم چون : 1. توش پول هست 2. حفظیاتم خیلی ضعیفه و درسایی مثل عربی کاملا فلجم میکنه . هرچند وقتی پای علاقه وسط باشه دیگه حفضیات راحت میشه (بدبختی اینه از عربی خوشم هم نمیاد .) از طرفی اگه وضع هنر (شغل و پول و این حرفا) تو اینجا خوب بود با کله میرم توش ! ولی موقع انتخاب رشته دبیرستانم حتی یکذره هم بهش فکر نکردم . بعد امسال یهو یادم افتاد که اِ من چقدر هنر رو دوست دارم و توش استعداد هم دارم و دوست دارم گرافیست شم . بعد با یکم فکر و مشورت (هرچند نادرست) گفتم که کنکور هنر میدم که اینجوری دیپلم ریاضی هم دارم . بعد دیگه یه مشورت درست درمون گرفتم و درمونده و خسته نتیجه گرفتم که آقا شما اول ببین تو چه رشته ای پول هست بعد ببین کودومشو بیشتر دوست داری (یا کمتر بدت میاد) . تو اینجا برای زندگی راحت و متوسط ، پول حرف اولو میزنه . البته اگه بابات خرپول باشه دیگه درس هم نخونی کسی کارت نداره . کلا اگه میخواستم برم هنر ممکن بود ( با احتمال زیاد) که موفق نشم و نه به یه زندگی راحت رسیده باشم نه به هنرم . ولی الان میرم ریاضی ، ایشالا وقتی کارم درست درمون شد پول داشتم و این حرفا (ایشالا تو سن سی چهل سالگی!) به کارای هنری ام میپردازم و دلم خواست کلاساشو میرم . و ازونجا که من طاقتم نمیگیره این همه سال و میترسم این علاقه مهمم کور بشه ترجیح دادم خورده خورده از الان شروع کنم به تولید هنر ... هووف چه پی نوشت طولانی ای .



برچسب ها: لوگو، هنر،
[ شنبه 7 بهمن 1396 ] [ 04:42 ب.ظ ] [ حمیدرضا زمانیان ]
سلام
آقا یه لطفی میکنید ؟ برید به این پست (خود کلمه "این" لینک شده . روش کلیک کنید . ) . پیغاما رو بخونید . اگه جیزی فهمیدید به منم بگید که والا موندم فاز این یارو چیه چرت و پرت مینویسه تو صفحه ام و ول هم نمیکنه .


[ چهارشنبه 15 آذر 1396 ] [ 11:03 ب.ظ ] [ حمیدرضا زمانیان ]

خوندنش خیلی سخت بود و دلایل زیادی هم داشت : تکرار توصیفات بیش از حد - دیالوگ های تقریبا بی معنی - از صحنه ای به صحنه دیگر پریدن و ... همه اینها ، بعلاوه اینکه کتاب من قدیمی بود و متون آن کمرنگ و بعضا چسبیده بهم بودند ، کارم رو سخت تر میکرد . من بشخصه مجبور شدم داستان سوم (از کل چهار داستان مجموعه) رو رد کنم . چنان یکهو از داستان اصلی به فرعی پیچید و برنگشت که نتونستم خودم رو وفق بدم . ولی از نکات مثبت کتاب ، میشه به قلم فوق العاده و خاص گلستان اشاره کرد که خود این نویسنده از بنیان گذاران ادبیات فارسی و تاثیر گذار بر بسیاری از نویسندگان بزرگمون بوده . توصیفات بسیار متفاوت و جذاب نویسنده از مفاهیم معنوی و مادی بقدری زیبا بود که تونست روایت ضعیف داستان رو پوشش بده . به نظر من داستان چهارم (آخرین داستان) بهترین داستان بود ؛ از هر جهت . هم روایت آن ، هم ایده بسیار متفاوت داستان آن ، هم توصیفات و خلاصه همه چیز . من نمیدونم نظر بقیه کسانی که این کتاب رو خونده اند چیه ، ولی به نظر من : !!! خطر لو رفتن داستان !!! خطر لو رفتن داستان !!! داستان چهارم داستانی بود که از زبان یک فرد سادیست بیان میشد . فردی که به گربه خانه خود رحم نکرد و به کشتنش داد . کسی که با اذیت و آزار های بی مورد خود زن خود را چنان آزار داد که کارشان به طلاق رسید . و حتی همان زن داری اش هم پر از سوء تفاهم و گذشته های غیرقابل چشم پوشی بود . در ضمن ، در طول داستان (مطمئن نیستم - عمدی یا غیر عمدی) از زبان نویسنده میشنوید که اعمال آن فرد سادیست به کودکی اش برمیگردد . حالا هر دلیلی که داشت و آن مرگ آخر داستان هم هر دلیلی که داشت ، باعث تعجب فراوانم شد که هنوزم هم جوابی در اختیارم نگذاشته . !!! پایان اسپویل و لو رفتن داستان !!! در کل به نظر این بنده حقیر ، کتابهای بهتری از همین نویسنده و نویسنده های دیگه ی عصر خودش مثل هوشنگ گلشیری و بهرام صادقی و غلامحسین ساعدی ، هست برای خوندن و نیاز نیست مثل من سه هفته تمام وقت بذارید برای خوندن .

پی نوشت : تاریخ اتمام برمیگرده به چهار پنج روز پیش . آیم سوری فور لیتینگ




برچسب ها: کتاب،
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 07:09 ب.ظ ] [ حمیدرضا زمانیان ]

Name : Paper Towns
Writer : John Green
Hasn't translated into Persian

This book is such a great adventure book . Plus it has romantic moments . Plus it's full of concepts and the ways of a better or maybe comfortable life . Plus it has written by John Green

!!!
SPOIL ALERT ! SPOIL ALERT !!!
!!! 
IF YOU WANT TO READ THIS BOOK PLEASE DON'T READ THE ENJAMBMENT !!!

So now . I wanna say : During the book I missed Margo . Not Margo as a girl or even my friend . Margo as a purpose ; Margo as a meaning for an interesting life . Margo as a thing that want , to stay in a real life . Margo as a thing that I missed in my life . And these Margos I'm talking about , are just names , not anymore . After this book , (with this happily , mabe sadly end) I did feel like an armful of weed . I grew next to the book story ; feeded off the story ; Now I cut from my root . And I do miss the story ; And Q ; And Margo ; And the other ones . I should do an adventurous trip . But , you know , how can it's possible when I'm not in the book . I haven't seen lots of people doing like Margo or even Q , so I'm not as sure as Margo or Q . I'll really miss this beautiful couple , like I'm missing Hazel and Gus . So now , I want to get some rest to my brain . It'll be so hard to homologize with the world

PS : It was my second Engilsh book . I'm very proud of myself to read another book by John Green . The next books of him that I'll read are : Turtles All The Way Down(coming soon) - Looking For Alaska - An Abundance Of Katherines . And mabe : Will Grayson,Will Grayson

PS 2: I finished it at the last night of our travel (We were in Mazandaran) . And I lost my lovely bookmark there
:(



برچسب ها: کتاب،
[ جمعه 17 شهریور 1396 ] [ 05:41 ب.ظ ] [ حمیدرضا زمانیان ]
Comments

آه خدایا چه کتابی ازین زیباتر میتواند اسلام را بازگو کند . چه کتابی ازین بهتر میتواند اخلاق را تعریف کند . چه کتابی ازین بهتر میتواند عشق را تعریف کند . این کتاب از هر کتابی که بگویید واجب تر است . این کتاب بر مسلمان و یهود و سنی و شیعه و مسیحی و وهابی و خلاصه هر دین و مذهبی ضروری است . این کتاب نشان میدهد که میتوان مشرک بود ولی آزادمنش و بزرگوار . میتوان مسلم بود ولی دروغگو و ریاکار . ابوالعاص مشرکی است که باید از او درس ها گرفت . این کتاب فوق العاده را از دست ندهید . تا داغ چاپ است بخوانید و زندگی خود را با آن تطبیق دهید .




برچسب ها: کتاب،
[ دوشنبه 13 شهریور 1396 ] [ 11:56 ق.ظ ] [ حمیدرضا زمانیان ]
تولدت مبارکککک

امروز ، یک سپتامبر ، تولد آرتمیسه . کسی که واسه عده زیادی ، چه تو ایران و چه خارج از ایران خاطره های بسیاری ساخته . از اُاین کالفر بسیاررر تشکر میکنم که آرتمیس فاول رو نوشته . بیشتر خاطره های کودکی من با آرتمیس پر شده . و قطعا اونقدر برام ارزش پیدا کرده که برای تولدش حسابی زحمت بکشم . امروز ، یک سپتامبر ، امیدوارم به همتون خوش بگذره :)



برچسب ها: کتاب، آرتمیس_فاول،
[ جمعه 10 شهریور 1396 ] [ 11:34 ق.ظ ] [ حمیدرضا زمانیان ]

کتاب واقعا جالبی بود . از یه طرف بهم این حس رو میده که بهش یک هم ندم . از یه طرف تنم مور مور میشه وقتی یادش میوفت ، وقتی به نکته هاش دقت میکنم . این کتاب نمیخواست بگه چرا باید خودکشی کرد . نمیخواست بگه چرا هانا خودکشی کرد . میخواست بگه مشکلات (به قول خود کتاب) مثل یه گلوله برف میمونن که وقتی تو یه سراشیبی برف گرفته هلش میدی یواش یواش زیاد میشه . حتی اگه یه لایه ظریف برف رو زمین باشه . البته که خودکشی هانا به نظر من دلایل خیلی قانع کننده ای نبودن و خیلی افراد بودن (خیلی!) که بدتر از این هم چشیدن و دارن میچشن ولی زنده ان . خودکشی دلیل قانع کننده ای نبود . ولی به قول جناب گیپسی1 (:دی) دلیل اصلی خودکشی هانا نداشتن هدف بود . نداشتن انگیزه . اینکه انتظار داشت یه قهرمان بیاد زندگیشو نجات بده .

1: https://www.goodreads.com/user/show/31690889-gypsy

شما اگه ذره ای احساس خوشبختی کنید دست به خودکشی نمیزنید . امید خوشبختی میاره . و هدف هم امید . پس با هندسه هم اثبات شد که بی هدفی سبب مرگ هانا بوده . من خودم به شخصه چندین دلیل دارم که خودکشی کنم . اگه از نظر و دینم تو اون دنیا بی ضرر نباشه بهتر هم هست . راحت میری اون دنیا حال هم میکنی . دیگه اینهمه سختی نمیکشی . ولی اونقدر برای زندگی و خودم هدف و امید قائل شدم که دست به چنین کار قبیحی نزنم .

ولی در کل از همه چی که بگذریم ، به نظر من این کتاب یه کتاب خیلی مفیده ، مخصوصا برای ایرانیا . ایرانیا ازونجا که اهل کتاب و تفکر نیستن ، به اینکه چقدر ممکنه اون حرف یا کارشون طرف رو خورد کنه فکر نمیکنن . یه کلام : قوه تخیل ندارن . قوه تخیل هم لزوما با کتاب تخیلی تقویت نمیشه . تازه با خوندن کتاب های رئال بیشتر هم تقویت میشه . مثلا اینکه درک کنی وقتی به یکی میگی دوسِت دارم ، چقدر ممکنه زندگیشو عوض کنه . ما در طول زندگیمون انواع اقسام تیکه ها و شوخی های خرکی یا بی فکر بهم میندازیم بعد انتظار یه رابطه خیلی دوستانه با هم داریم . تازه شوخی که جای خود دارد ... . این کتاب خیلی خوب بود ولی برای نشر ملیکان و مترجم این کتاب متاسفم که اینقدر ضعیف رو این کتاب کار کردن . این کتاب کار اول خانم فرمهر امیردوست نیست پس نمیشه بهشون ایراد نگرفت و گفت اولین یا حتی دومین کارشونه . کتابهای زیادی ترجمه کردن . ما در طول کتاب شاهد حتی یه پانویس هم نبودیم . در ضمن مشکل بزرگتر از اون تفکیک اون دو حالتی بود که یبار از زبان کِلی بیان میشد و بار بعد از زبان هانا . خیلی سخت بود واقعا . با اینکه ایتالیک اش کرده بودن ولی با اون فونتی که داشت تشخیص واقعا (واقعا!) سخت بود . خلاصه که خیلی زجر کشیدم تو این دو روز تا تموم شد ولی ارزش یبار خوندن رو داره . در ضمن نشر آذرباد هم اینو چاپ کرده ولی ازونجایی که غرفه اش تو نمایشگاه بسته بود از ملیکان گرفتم . باز نمیدونم اون ترجمه و ویراستاری و ایناش چجوریه .

پی نوشت : به هر دو نشر آذرباد و ملیکان افتخار میکنم که حتی سعی نکردن یه عکس جدید بذارن . تازه از قسمت پا به پایینش رو هم کات کردن :/

پی نوشت دو : عکس نذاشتم چون سرچ کنید خیلی راحت میاره و در ضمن حس و حال وقت گذاشتن واسه این کتابو نداشتم .




برچسب ها: کتاب،
[ پنجشنبه 26 مرداد 1396 ] [ 11:22 ب.ظ ] [ حمیدرضا زمانیان ]

پیش نوشت : شرمنده دیر شد تا اینو بفرستم . مجبورم الان دوتا پستو باهم بفرستم .

خیلی لذت بردم از این مجموعه . اوایل مجموعه بخاطر حجم زیادش و یکهو خریدن همشون پشیمون شدم . و حتی ای پشیمونی بعد از کتاب یک هم بود . ولی با شروع کتاب دوم بعد از مدت خیلی زیادی ، فهمیدم که نه واقعا کتاب تخیلی ای دارم میخونم که از کتابای متوسط یه سر و گردن بالاتره . اگه بخواهیم کتاب رو از نظر داستانی تعریف کنم واقعا ایده نو و جالبی بود ... خیلی جالب . ولی در مورد مفهوم : به نظر من و همونجور که گفتم کتاب یک و دو شباهت خیلی زیادی به این زندگی و اتفاقات و حوادث اش داشتن . ولی من از کتاب سوم انتظار بیشتری داشتم . به نظر من کتاب سوم میتونست خیلی بهتر شه . لازم نبود حتما به داستان پرداخته بشه . در اصل میگم که مفهوم بر داستان اولویت داره . اگه نویسنده از داستانش میکاست و به مفهومش می افزود خیلی کتاب فوق العاده ای میشد . در آخر هم از مترجم فوق العاده این کتاب ، خانم آیدا کشوری ، تشکر ویژه ای میکنم : اولا بابت خود ترجمه ، دوما بابت امضا :دی . خلاصه که  این کتاب واقعا ارزش خوندن داره . از دست ندید . (خیلی هم طول نمیکشه خوندنش . داستان جذابی داره.)

پی نوشت : قبل از اینکه بخرمش یه سریا که یادم نمیاد کیا بودن میگفتن کتاب اولش خوبه ولی بعدیاش ضدحال میزنه بهت . من که منصرف نشدم و الان از نظر مفهوم به نظرم کتاب دوم بهتر از همه بود . هرچند مفهوم و داستان این کتاب با هر سه کتاب کامل میشه و نمیتونی مفهوم یه کتاب رو جدا فرض کنی و مقایسه کنی .

پی نوشت 2: حالت این کتاب که شخص اول ، ابتدای کتاب هیچی نمیدونه مجبوره ماجراجویی کنه و نمیدونه چرا  و ازین حرفا ، خیلی شباهت داره به پندراگن . ولی یه نکته هست که سال 2009 در حالی که کتاب اول دونده هزارتو  چاپ شده ، کتاب آخر (دهم) پندراگن به پایان رسیده و چاپ شده :| یعنی اگه بخواییم بگیم کودوم شبیه اون یکیه باید بگیم دونده شبیه پندراگنه .

پی نوشت 3 (اسپویل ! اسپویل ! خطر لو رفتن داستن!): اون آخر تریسا زیر سنگ مُرد ، میتونست خیلی غمگین کننده تر باشه ولی چرا نشد ؟ چون در کتاب یک ، حدودا اواخر کتاب از تریسا رو نمایی شد . در کتاب دوم تا حد زیادی ازش بدی دیدم و به حد خیلی کمی جبران شد . و در کتاب سوم هم که انتظار جبران داشتیم نشد . اگه غیرعمدی بوده که پس چرا کشتش ؟ اگه عمدی بوده و میخواسته تاثیر گذار باشه حتما ضعف نویسنده بوده . ولی حالا بین خودمون باشه . هی برام سوال بود که توماس میخواد چکار کنه که هم برندا دوسش داره هم تریسا :/




برچسب ها: کتاب،
[ سه شنبه 24 مرداد 1396 ] [ 07:47 ب.ظ ] [ حمیدرضا زمانیان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 15 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ


توجه توجه : هرگونه کپی برداری از مطالب وبلاگ بدون اجازه مدیر وبلاگ پیگرد قانونی دارد .
متولد 11 فروردین هشتادم (پرچم فروردینی ها بالاس)
کتابای مورد علاقه ام فانتزی و فلسفی و علمی تخیلی و کلاسیکه
اگه کتاب میخونم یه آهنگی هم گوش میدم
آهنگ فقط متال و ترنس
متال فقط رامشتاین و متالیکا
ترنس هم فقط آرمین ون بیورن
از ورزشها فقط والیبال و تنیس رو دوست دارم ، فوتبال خیلی کثیفه
از نوشیدنی های گرم (بجز چایی) فقط هات چاکلت با شیر دوست دارم نه چیز دیگه ای
به یه چیزی سخت معتقدم ؛ همه کارای ما انسان ها برای لذت بردن و لذت رسوندنه ، پس زندگیمو بر این اساس میچینم به شرطی که جلوی لذت کسیو نگیرم .

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :